8:02 صبح | ۱۳۹۳ شنبه ۱ شهريور
الکسا
کد خبر: 794 تاریخ انتشار: ۱۳۹۱ شنبه ۲۲ مهر - 10:51 صبح ارسال به دوست نسخه چاپی

جلال غربزده (یادداشتی روی آثار جلال آل احمد)

بهزاد عبدی

 

پنج داستان: جلال آل احمد در مجموعه داستان «۵داستان» توانسته است حرف زدن‌ها و قضاوت‌ها یش را کنار بگذارد و صرفا به خود قصه گویی بپردازداو در این داستان‌ها به مدرنیته در زبان و قصهٔ فارسی تا حدود‌هایی رسیده است. و توانسته نظیر نویسندگانی مثل جمالزاده و هدایت زبان کوچه و حتی زبان مخفی روزگار خود را به قصه وارد کند و از آن‌ها کار بگیرد. هرچند لحن و زبان بیرهنه‌اش به شدت تحت تاثیر زبان لویی فردینان سلین است. 

او «لحن» را به یکی از مهم‌ترین عناصر داستان‌هایش تبدیل کرده مثلا در داستان «گلدسته‌ها و فلک» به کار گیری لحن دربستر روایت در شخصیت ژردازی آدم‌های داستانش کمک گرفته است. در داستان «شوهر آمریکایی» شکل دیگری از لحن را که در ساخت شخصیت زنی غرب زده کمک کننده است. 

لحن و زبان شخصیت‌ها در «گلدسته‌ها و فلک» در پردازش پسر بچه‌ای تخس و البته کنجکاو موفق بوده و به کار آمدن عبارات روزمره در دیالوگ‌ها به همین شخصیت پردازی‌ها کمک کرده است. هر چند راوی در این داستان زبانش را به زبان گفتار می‌خواهد نزدیک کند و تقابل زبان داستان با زبان دیالوگ‌ها دچار یک سان شدگی روایت می‌شوند نویسنده با برداشت فاصله‌های زبانی بین زبان دیالوگ‌ها و زبان نثرش تمایزی قایل نمی‌شود و از این رو باعث یکنواختی ریتم داستانش شده است. ساختار این قصه قابلیت آن را داشته که آن را یک کلان دیالوگ در چند خرده دیالوگ اجرا شود و از این طرح بتواند نویسنده به یک پیرنگ و دیالوگ در دیالوگ برسد ظاهرا نویسنده متوجه این پتانسیل در داستانش نبوده است. شخصیت اصلی این داستان به گونه‌ای تحت تاثیر «هولدن کالفیلد» قهرمان رمان ناتور دشت سلینجر است. با این تفاوت که قهرمان سلینجر به شدت عصبی روان پریش و درون گراست و از این رو رمانش در فرم تک گویی اجرا می‌شود و در حالی که قهرمان این داستان عینی و واقعی زندگی می‌کند. و به طور کل هر دو این شخصیت‌ها با نگاهی کوچک‌تر سعی در نقد مدرسه و جامعه روزگار خود را دارند. لحن نویسنده در داستان «خواهرم و عنکبوت» شخصیتی دیگر پیدا می‌کند که سعی در روایت کاراکتری نوجوان و منطقی و محتاط دارد. 


غربزدگی: آل احمد در اواخر عمرش دو کتاب «خسی در میقات» و «غربزدگی» را تالیف می‌کند تا از واسطه آن‌ها بگوید «من دیگه آون آدم قبلی نیستم!» او در این آثار من گذشته‌اش را نقض می‌کند و اما باز بی‌نتیجه می‌ماند. می‌خواهد آن نویسندهٔ معترض به همه چیز با سبیل‌های چخماخی را از ذهن مخاطبش بزداید و به اسلام روی می‌آورد. 

آل احمد در تمام طول عمرش صدای اعتراض به وضع موجود بوده است. این اعتراض‌ گاه رو به حکومت بوده‌ و گاه رو به هم ردیف‌هایش و‌گاه رو به خودش! اعتراضش‌ گاه از حس اومانیستی او بر می‌خیزد و‌گاه انگیزه‌هایی در جلب توجه و شهرت دارد. او در کتاب‌های مذکور دچار بی‌تکلیفی است و نمی‌داند چه موضعی باید اختیار کند. اگر او را در آثارش جستجو کنیم به یک شخصیت چند قطبی می‌رسیم که در بسیاری از موارد دچار تک گویی شده و با خودش در حال کلنجار است. جایی چشم به توده دارد و‌گاه چشم به اسلام و سنت. و در انتقاد‌هایش از بزرگان آن روز ادبیات است که او را امروز به عنوان یکی از پایه گذاران سنت «هوچی‌گری» بشناسیم. 

او در کتاب «غربزدگی» به ماشینیسم فرهنگی و انسانی در جهان‌های سوم که ایران هم جزیی از آن باشد معترض است. و از فرهنگ ایرانی که تنها مصرف کنندهٔ صرف تولیدات غرب است انتقاد می‌کند. و فرهنگ ایرانی را به مثابهٔ خری می‌گیرد که در پوست شیر رفته است. در جایی می‌نویسد: «ما نتوانسته‌ایم شخصیت فرهنگی تاریخی خودمان را در قبال ماشین و هجوم جبری‌اش حفظ کنیم.... ما نتوانسته‌ایم موقعیت سنجیده و حساب شده‌ای در قبال این هیولای قرون جدید بگیریم. حرف در این است که ما تا وقتی ماهیت و اساس فلسفه تمدن غرب را در نیافته‌ایم و تنها به صورت و به ظاهر ادای غرب را در می‌اوریم و با مصرف کردن ماشین‌هایش درست همچون آن خریم که در پوست شیر رفت... (غربزدگی ص۲۲و ۲۳) 

» ما حتی از‌ای که در زی خادم ماشین در آمده‌ایم ناله که نمی‌کنیم هیچ پز هم می‌دهیم. به هر جهت ما دویست سال است که هم چو کلاغی ادای کبک را در می‌آوریم... (غربزدگی ص۲۳) 

ودر ادامه می‌گوید که ما تا زمانی که ماشین را نساخته‌ایم غربزده‌ایم و مصرف کننده و اگر ماشین را هم بسازیم آن وقت ماشین زده خواهیم شد! پر واضح است که مولف در این سطر‌ها دچار سرگردانی و بی‌موقعیتی است و پیشنهادی برای این عربزدگی‌ها ندارد. تنها چیزی که از حرف‌هایش به دست می‌رسد دعوت به گذشته است و نه آن گذشتهٔ بومی و ایرانی بلکه گذشتهٔ اسلامی و دینی که خود ماشین دیگری باشد در مصداق تاریخی‌اش! 

می توان از حرف‌های او این فرمول را استخراج کرد: تولید کننده ــــ ماشین ـــ مصرف کننده. و ماشین فاصله‌ای است بین تولید کننده و مصرف کننده. مصرف کننده‌ای که از مصرفش پشیمان و ناراحت نیست و تظاهر کننده به مصرفش نیز می‌شوند «خری در پوست شیر» و یا «کلاغی که ادای کبک در می‌آورد». 

و از این مراتب می‌توان به این نتیجه رسید که اولین مخاطب جلال آل احمد و اولین کسی که در معرض اعتراض و نقد او قرار می‌گیرد خود اوست. چرا که او چه به عنوان نویسنده و مترجم چه به عنوان روشنگر و چه در ساحت معترض و منتقد مصرف کنندهٔ بلامنازع و حتی مفتخر تولیدات غربی است. در رمان «مدیر مدرسه» به شدت تحت تاثیر «بیگانه» اثر آلبر کامو است. و تمامی رفتار‌های شخصی و اجتماعی مدیر مدرسه به مورسو ناقهرمان رمان بیگانه مرجوع است. و زمانی که اینموضوع طرح می‌شود از سوی منتقدان وقت او خود را بری از این رمان می‌داند و نا‌آگاه از آن و تاثیر خود و اثرش از کامو را رد می‌کند و تاکید می‌کند که از رمان «سفر به انتهای شب» لویی فردینان سلین تاثیر گرفته است. و پیشنهاد می‌کند که دیگران نیز این رمان را بخوانند. هر چند این ادعا کمی دور به نظر می‌رسد چرا که انفعال و بی‌تفاوتی مدیر مدرسه نسبت به اطرافش که از نوع نیهیلیسم کامویی است هیچ ارتباطی با آن قهرمان جنگنده ودل زنده و حقیقت جوی سلین ندارد قهرمانی که پویا است زنده است و می‌خواهد زنده بماند. (و این تاثیر آنجا مستدل می‌شود که او بیگانه را ترجمه می‌کند) 

در بخش اول با توجه به فرمولی که خود آل احمد می‌ریزد تاثیر او از کامو یا سلین یعنی‌‌ همان مصرف کنندهٔ صرف یا‌‌ همان غربزده که می‌تواند «خر» یا «کلاغ» هم باشد. و در بخش دوم که خود را منسوب به سلین می‌داند و ازاین انتساب نه تنها پشیمان نیست بلکه مفتخر هم هست یعنی تداعی‌‌ همان پوست شیر یا ادای کبک و ادامه این فجایگذاری درفرمول بماند به عهدهٔ مخاطب! 

جلال در جهان بینی‌اش هم پیرو تفکرات لنین و تروتسکی است و کمی بزرگ‌تر پیرو مارکس. می‌توانیم در همین فرمول «مارکس» یا آنچه به آن مارکسیست گفته می‌شود را ماشین فرض کنیم و جلال این نویسندهٔ بزرگ را مصرف کنندهٔ این ماشین. 

جلال مترجم آثار مهمی را به ادبیات فارسی برگردانده. آثاری نظیر «کرگدن» یونسکو «قمارباز» داستایوسکی «بیگانه» کامو به فارسی ترجمه می‌کندو در عین حال «غربزدگی» را می‌نویسد. 

خسی در میقات: 

سفرنامهٔ خسی در میقات گزارشی از سفر او به مکه و حواشی آن سفر است. او در کتاب از مزیت‌های معنوی این سفر می‌گوید و در جواب سوال احتمالی جماعت روشنفکری که می‌گوید: سفر حج؟ مگر جا قحط است؟ (خسی در میقات ص۱۹۷) می‌گوید که سفر حج یک سنت است که سالی یک میلیون نفر را به یک جا می‌خواند و به یک ادب وا می‌دارد... ص۱۹۷

و به قولی جوابی به طایفهٔ روشنفکر می‌دهد و دلیل سفرش را در موضعی از اسلام گرایی می‌گوید. اما در عین تعجب سفرنامه‌اش را با این جمله‌ها می‌بندد که: «دیگر اینکه اگر اعتراف است یا اعتراض یا زندقه یا هر چیز دیگر که می‌پذیری من در این سفر بیشتر به جست جوی برادرم بودم- وهمه آن برادران دیگر- تا به جست‌و‌جوی خدا. که خدا برای آنکه به او معتقد است همه جا هست ص۱۹۷» 

و این چنین است که سفر حج رفتنش را تنها به جا آوردن یک فرضیهٔ دینی و وظیفهٔ اسلامی‌اش نمی‌داندبه نظر می‌آید او در طول نوشتن این اثر یک روحانی شریف را در سمت راست خود و یک روشنفکر را در سمت دیگر خود متصور بوده است که هر بار خطی می‌نویسد یکی از آن دو او را محکوم می‌کند و در ‌‌نهایت سعی کرده دل هر دو طرف را به دست بیاورد! 

حضور جلال آل احمد در فرهنگ و ادبیات ایرانی را می‌توان از منظری دیگر نگاه کرد برای این نگاه ناگزیر نقبی می‌زنم به انقلاب اکتبر ۱۹۱۷.  ماهیت این انقلاب به فلسفهٔ کسانی نظیر مارکس و انگلس و بعد انقلابیون و متفکرانی نظیر لنین و تروتسکی تکیه دارد و در حوزه فرهنگ و ادبیات نیز از بزرگانی نظیر چخوف، گورکی، مایکوفسکی و داستایوسکی حمایت و تغذیه شده است. 

انقلابی که پیش از وقوعش کسی چون داستایوسکی را تا پای چوبه دار می‌برد و با این همه انقلاب چه در فرهنگ و چه در حکومت به شکست می‌رسد و شاعری مثل مایاکوفسکی را بعد از انقلاب پشیمان می‌کند. و انقلابی با این هم پشتوانهٔ اندیشه و تفکر روسیه تزاری را به روسیه‌ای بیمار و افسرده و متلاشی می‌رساند.

 



نظر شما
نام:
پست الکترونیکی:  
نظر شما:  
کد امنیتی:  
 
 
 
روز نو