9:43 صبح | ۱۴۰۰ شنبه ۲۵ ارديبهشت
پرسش
کد خبر: 65055 تاریخ انتشار: ۱۳۹۹ سه شنبه ۲۱ مرداد - 6:47 عصر ارسال به دوست نسخه چاپی

لیوان جادویی

امیرعلی مازنی

 شب وقتی میخواستم بخوابم خوابم نبرد و به طرف قفسه ی کتابهام رفتم چشمم به کتابی خورد که نامش لیوان جادویی بودو شروع بهخواندن کردم     روزی روزگاری در انبار خانمان چشمم بهد صندوق عجیبی افتاد کنجکاوی مرا به سمت صندوق برد درش را باز کردم که شبحی بیرون پرید من از ترس عقب پریدم و شبح گفت:نترس چون تو مرا آزادم کردی من از ممنونم و میتوانم برای تشکر بهت یک چیزی هدیه بدم.  او از جیبش یک لیوان در آورد و در ادامه ی حرفش گفتکه از این لیوان هر چیزی بخواهی میتوانی ازش در بیاوری اما اگر زیاد ازش چیزی بخواهی لیوان میشکند. من امتحان کردم و گوجه ی آبداری را خواستم و درامد... دیگر کم کم داشت خوابم میبرد کتاب را روی میز اتاقم گذاشتم و فکر کردم که ای کاش لیوان مال من بود و خوابیدم و یکهو لیوان را در دستم دیدم و آرزو کردم که یک گوجه سبز ترش و آبدار داشته باشم و دستم را داخل لیوان کردم و دستم همراه با گوجه سبز به یک کاغذ برخورد کرد هر دوتا را برداشتم و نوشته ی روی کاغذ را خواندم: اگر چیز زیازی از من بخواهی همه ی چیز هایی که خواستی را به کله ی تو میکوبم. 

نوته را نادیده گرفتم و چیز های زیادی خواستم و یکهو لیوان شکست و همه ی چیز هایی که آرزو کرده بودم به سرم برخورد کرد.
بیدار شدم ولی دیدم کله ام به دیوار برخورد کرده است و سر در گم شدم که همه ی این اتفاقات در خوابم بوده و آرزو کردم که هیچوقت این لیوان به من نرسد.


    پایان...  
 

 

برچسب هابرچسب ها: لیوان جادویی,


نظر شما
نام:
پست الکترونیکی:  
نظر شما:  
کد امنیتی: